تبليغاتX
تپش سایه دوست
























تپش سایه دوست

این وبلاگ شبیه به هیچ وبلاگی نیست!!؟

رنگ سال گذشته دارد..

همه ی لحظه های امسالم...

365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم...!

دوستای گلم پیشاپیش سال جدید مبارک ♥♥♥



برچسب‌ها: سال نو, پیشاپیش سال جدید مبارک, 1391
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 توسط غریبی آشنا| |


مادر کودکش را شير ميدهد
و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن مي آموزد

وقتي کمي بزرگتر شد کيف مادر را خالي ميکند
تا بسته سيگاري بخرد
بر استخوانهاي لاغر و کم خون مادر راه ميرود
تا از دانشگاه فارغ التحصيل شود

وقتي براي خودش مردي شد
پا روي پا مي اندازد
و در يکي از کافه ترياهاي روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتي ترتيب ميدهد و ميگويد:
عقل زن کامل نيست


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 توسط غریبی آشنا| |

كوله بارت بربند


شايد اين چندسحرفرصت آخرباشد


كه به مقصدبرسيم و بشناسيم خدا


و بفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم


ميشودآسان رفت ميشودكاري كردكه رضاباشد او


اي سبكبال دراين راه شگرف


در دعاي سحرت


درمناجات خدايي شدنت


هرگز از ياد نبر

من جامانده بسي محتاجم
التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 توسط غریبی آشنا| |

سلام........

حتما که خوبید و شاد و سرزنده.....

نبودم ، نمیومدم،نمی شد که بیام.....

الان اومدمو می خوام که بمونم....

دوستان گلم رو خیلی دوست دارم.......پس فعلا....

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 توسط غریبی آشنا| |

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه

دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ

سوء تعبیری نمی شه

دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم

دلتنگ غمت می شه

دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه

دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب

دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده

به زندگيم ايمان دارم و قدر خودم رو ميدونم و لطف دوستان و اطرافيانم رو دست كم نمي گيرم

مهربانی یعنی فرستادن یک نامه به  یک دوست

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 توسط غریبی آشنا| |

 

1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را می طلبد که جمعا'' 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.

5) طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز می شود. پس 96 روز باقی میماند.

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازی می گذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.

12) 1روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتیجه ی اخلاقی: پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند‬!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 توسط غریبی آشنا| |

مسلما اين موضوع كه در قايق 3 متري بنشيني و پارو بزني در حاليكه يك كوسه سفيد 4 متري دنبالت باشه واقعا تجربه دلهره آوري است ولي . .   ماهيگيري كه كوسه ماده سفيد چهار متري را از تور ماهيگيري نجات داد از عشق اين كوسه رهايي نيافته و اين كوسه همواره او را دنبال مي كند بطوريكه  هر گاه قايقش را متوقف كند شكمش را روي آب آورده تا ماهيگير او را نوازش كند و دستي بر سرش بكشد! اين ماهيگير به لحاظ شغلي دچار مشكل شده است زيرا ماهي ها از وجود كوسه احساس خطر كرده و او نمي تواند ماهيگيري كند
(نقل از مجله فرانسويle magazine de voyages de peche)

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 توسط غریبی آشنا| |

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جا نمازه ترمه مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتمام گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینها خستگیمو در میکنم 

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یک آّب تنی

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم

به یاد فرهاد .....

پیشاپیش عیدتون مبارک و فرخنده.....


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 توسط غریبی آشنا| |

آورده اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او...

شيخ احوال بهلول را پرسيد.گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است.

پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسيد "کیستی"؟

عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟

عرض كرد آري.

بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟

عرض كرد اول «بسم الله» ميگويم و از پيش خود ميخورم و لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان

ميگذارم و آهسته ميجوم و به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم وهر لقمه

كه ميخورم «بسم الله» ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم.

بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود:

تو ميخواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نميداني و به راه خود رفت.

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است.

خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.

بهلول پرسيد کیستی؟

جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نميداند.

بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را ميداني؟

عرض كرد آري.

بهلول پرسيد چگونه سخن ميگويي؟

عرض كرد سخن به قدر ميگويم و بيحساب نميگويم و به قدر فهم مستمعان ميگويم و خلق را به خدا و

رسول دعوت ميكنم و چندان سخن نميگويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را

رعايت ميكنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نميداني.

پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت.

مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟

جنيد گفت مرا با او كار است، شما نميدانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.

بهلول گفت از من چه ميخواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نميداني،

آيا آداب خوابيدن خود را ميداني؟

عرض كرد آري.

بهلول فرمود چگونه ميخوابي؟

عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب ميشوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت

رسول (عليهالسلام) رسيده بود بيان كرد.

بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نميداني.

خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت:

اي بهلول من هيچ نميدانم، تو قربهاليالله مرا بياموز.

بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد باشد

واگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.

جنيد گفت جزاك الله خيراً!

و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي

غرضي يا مطلب دنيا باشد بيهوده و هرزه بود.

هر عبارت كه بگويي آن  وبال  تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.

و در خواب كردن اينها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه

و حسد نباشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 توسط غریبی آشنا| |

همیشه علامت سوالهای زیادی تو سرمون میچرخه این علامت سوالها به موازات سنمون رشد میکنن و جواباشون سختتر میشه. هزاران چرا که شاید فقط برای چندتاشون بشه جواب پیدا کرد.سوالای بچگی به اندازه دنیا بزرگ بود ولی به اندازه یک ساده نگری و یه تفکر ساده در موردشون کوچیکو قابل حل.

شاید بهتره الانم به این سوالای سخت راحتترین جوابی که میتونیم بدیم و خودمونو راحت کنیم.

بعضی وقتا خوبه که سر خودمونو کلاه بزاریم.

اصلا راستشو بخوای، میدونی چیه؟؟!! بعضی وقتا چرت فکر کردنو چرت گویی خیلی حال میده ذهن کمتر درگیر میشه امتحان کن!مجانیه!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 توسط غریبی آشنا| |

 

یادش بخیر کارتونهای دوران کودکی، همه کارتونهاش دیدنی بود ،نمیدونم چون بچه بودیم انقدر برامون جذاب بود یا خوبی کارتونها... ؟ یاااادش بخیر چه کارتونهایی بود.

امیدوارم صدا و سیما همه اون کارتونها رو دوباره از سر پخش کنه 

ولی تو این مطلب براتون یه تجدید خاطره کردم بر خلاف گذشته که اصلا دانلود نمی ذاشتم اینبار چون احساسی و خاطره بازی بود این مجموعه بی نظیر رو واستون گذاشتم....که امیدوارم مورد رضایتتون قرار بگیره

 

همین الان میتونید توی ادامه مطلب اونها رو دانلود کنید....

یاعلی..


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 توسط غریبی آشنا| |

 

خدایا؛

آنگونه زنده ام بدار

که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه بمیران

که کسی به وجد نیاید از نبودنم...

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389 توسط غریبی آشنا| |

خدایا خسته و وامانده ام،دیگر رمقی ندارم،صبر وحوصله ام پایان یافته،

زندگی در نظرم سخت و ملالت باراست،

میخواهم از همه فرار کنم، می خواهم به کنج عزلت بگریزم.

آه دلم گرفته، در زیر بار فشار خرد شده ام.

 خدایا به سوی تو می آیم و از تو کمک می خواهم،

جز تو دادرسی  و پناه گاهی ندارم. بگذار فقط تو بدانی،

فقط تو از ضمیر من آگاه باشی.

اشک دیدگانم را به تو تسلیم می کنم

خدایا کمکم کن،ماه هاست که کمتر به سوی تو آمده ام،

بیشتر اوقاتم صرف دیگران شده.

خدایا عفو م کن...............از زمین و آسمان خسته و سیر شده ام

خدایا خوش دارم مدتی در گوشه خلوتی فقط با تو بگذرانم.فقط اشک بریزم،

فقط ناله کنم وفشارها و عقده های درونی ام را خالی کنم

ای غم ای دوست قدیمی من،سلام برتو،بیا که دلم به خاطرت می تپد.

ای خدای بزرگ معنی زندگی را نمی فهمم چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است، مرا خسته می کند.

 اصلا دلم از همه چیز سیر شده است،

حتی از خوشی و لذت متنفرم چیزهایی که دیگران به دنبال آن می روند ،من از آن می گریزم ،

فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر قلب وجان من سایه می افکند . هیچگاه مرا خسته نمی کند

فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست با او لذت می برم

فقط یک شربت شیرین ،یک نور فروزنده و یک نغمه دلنواز وجود دارد

که برای همیشه مرح است و آن دوست قدیمی من غم است      ۱۲/می/۱۹۶۱-آمریکا 
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 توسط غریبی آشنا| |

 

فرا رسیدن ایام الله ماه محرم٬ ماه پیروزی خون بر شمشیر٬ بر عاشقان وشیفتگان آن حضرت تسلیت باد

محرم می آید؛ مثل پرنده ای غریب، از التهاب خاکستری آسمان.

ماه سرخ بلوغ؛ ماهی که در آن، عشق آفریده شد و مردانگی و شرف در عطش معنا گرفت.

ماهی که هیچ واژه ای گنجایش اندوه بی کرانه ی آن را ندارد؛ ماهی که هر ساله، خون خدا را بر آسمان دنیا می پاشد تا ابرهای روزمره، سرخی آفتاب را نپوشاند.

محرم، ماه فریاد، ماه بیداری و پایداری است؛ ماهی که تمام تاریخ، وام دار یک نیم روز آن است.

ماهی که خاک و خون، آتش و عطش و مشک و تیر، رازهای سر به مهر آنند.

ماهی که هفتاد و دو آیه ی سرخ، بر صحیفه ی دل ها نازل شد و هفتاد و دو کهکشان، در مدار هستی قرار گرفت.

ماهی که دست می افتاد و پر و بال می رویید.

ماهی که هر ساله انتظار من و تو را می کشد.

محرّم، فصل مَحرم شدن با خوبی هاست؛ فصل فشردن دست هایی که در کنار فرات، رویید؛ فصل عاشقی کردن.

سال هاست که محرم سیاه پوش است و سینه ها از سوگ، در جوش و خروش......

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 توسط غریبی آشنا| |

سلام

من دوباره اومدم.....

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 توسط غریبی آشنا|

Design By : ??? ??